|
عاشقانه گریستم
نفهمیدند خالصانه دعا کردم نفهمیدند صادقانه بازگوکردم نفهمیدند با چشمانی پر از التماس سکوت کردم تا که شاید قدر عشق را بفهمند ولی ...... باز هم نفهمیدند نفهمیدند ومرادراین زندان جنایت رها کردند حال من ماندم واین همه درد و ملالت
می گذرد روزها از پی یکدیگر
وتومی آیی می آیی ازدیار باران به امید روزهای باهم بودنمان تو می آیی وبا خود عشق رابه ارمغان می آوری زندگی را تو می نگاری ای دوست تو می نویسی زیستن من میخوانم تلخ ترین واژه تا ابدیت...
گاهی سخن اول همان کلام آخر است گاهی سلام می شود" خداحافظ " گاهی هم نخستین بوسه ، سبب مرگی خنیاگر می شود و عشق می شود ناجی روزمرگی و من آمده از حوالی پاییز ها افسون و درد کودکی گم شد و جوانی را ورق نزده پاره کردم تا فصل شاید رسیدن و هیچ ... واژه یی به نام خوشبختی... سلام
|
About![]()
Home
|